مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

490

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

معروف پديد گشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هزارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون لشگريان را چشم بر ملك افتاد ، فرحناك شدند و جبههء نياز بر زمين سودند . پس از آن ملك بر تخت نشسته ، قصه بر ايشان فروخواند . و ملالت ايشان برفت . ملك بآراستن شهر بفرمود و وزير را از زندان بخواست . چون وزير پديد شد ، لشكريان ، او را دشنام داده ، سرزنش ميكردند و لعنت همىنمودند تا اينكه وزير را در برابر ملك بداشتند . ملك فرمود او را ببدترين عقوبت بكشتند . پس از آن بسوزاندنش فرمان داد و او در بدترين حالتها بسوى سقر روان شد . و در اين معنى ، شاعر نكو گفته : دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر * كاى نور چشم من بجز از كِشته ندروى پس از آن ملك ، داماد خود را وزير ميمنه گردانيد . و ايشان را حالت نكو شد و مسرت‌ها روى داد . تا پنج سال در عيش و شادى بزيستند . در سال ششم ، ملك درگذشت . دختر ملك ، شوهر خود را در جاى ملك بسلطنت بنشاند ولى انگشتر به او نداد . و ملكه در آن مدت از او آبستن بود . پسرى بديع الجمال بزائيد و تا پنج سال آن پسر را در كنار دايگان تربيت دادند . پس از آن ملكه ، رنجور گشت و معروف را بخواست و به او گفت : من بيمارم و گمان دارم از اين مرض ، عافيت نيابم . حاجتى نيست كه پسر ترا به تو بسپارم . ولى نگاهداشتن خاتم همىسپارم . آنگاه خاتم از انگشت بدر آورده ، بمعروف داد و روز ديگر از جهان درگذشت . معروف ، خود عزاى او بگرفت و پس از آن بپادشاهى بنشست تا روز بپايان رسيد و ظلمت شب پرده فروآويخت . آنگاه نديمان به عادت معهود نزد وى